تبليغاتX
سکوت شب
سکوت شب
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386
غم

 

مرا اینگونه باور کن...

کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته...

خدا هم ترک ما کرده ، خدا دیگر کجا رفته...؟!

نمی دانم مرا آیا گناهی هست..؟

که شاید هم به جرم آن ، غریبی و جدایی هست..؟؟؟

مرا اینگونه باور کن...!

parastoo


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:9 توسط : پرستو
یکشنبه یازدهم آذر 1386
جادوی نگاهت

 

چه می شد گر دل آشفته من/به شهر چشم تو عادت نمی کرد

و ای کاش از نخست آن چشم هایت/مرا آواره غربت نمی کرد

 

چه زیبا بود اگر مرغ نگاهت/میان راز چشمان تو می ماند

و جز با آسمان دیدگانت/دلم با هیچ کس خلوت نمی کرد

 

نگاهم مثل یک مرغ مهاجر/به دنبال حضورت کوچ می کرد

به غیر از انتظارت قلب من را/کسی اینگونه بی طاقت نمی کرد

 

تو می ماندی کنار لحضه هایم/ولی این شادمانی زود می رفت

و تا می خواست دل چیزی بگوید/تو می رفتی و او فرصت نمی کرد

 

دلم از پشت یک تنهایی زرد/نگاهش را به چشمان تو می دوخت

ولی قلب تو قدر یک گل سرخ/مرا به کلبه اش دعوت نمی کرد

 

و حالا انتهای کوچه ی شعر/منم با انتظاری مبهم و زرد

ولی ای کاش جادوی نگاهت/غزل های مرا غارت نمی کرد

parastoo


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:6 توسط : پرستو

RSS