تبليغاتX
سکوت شب
سکوت شب
پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386
هم قبیله

 

سکوت شب

چقدر ثانیه ها بی رحمند

گفته بودند که بر می گردند

برنگشتندو پس از رفتنشان

بی جهت عقربه ها می گردند

آه!این ثانیه های بی رحم

چه بلایی به سرم آوردند

نه به چشمم افقی بخشیدند

نه ز بغضم گرهی وا کردند

از چه رو سبز بنامم به دروغ

لحظه هایی که یکایک زردند

لحظه ها فاصله های موهوم

لحظه ها فاصله هایی سردند

بگذارید که ز پیشم بروندلحظه هایی که همه بی دردند....

parastoo


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:56 توسط : پرستو
پنجشنبه دهم خرداد 1386
بی تو امشب

 

 

قسمتی از دست نوشته های پرستو درمیان سکوت شبش

روی بالهای دریا

مثل بهار،ناگهان روی دستهای کودکی که راه خود را گم کرده سبز می شوم

مثل پرستو به آشیانه فطرتم باز می گردم.لبخندهایم را در هوا می پاشم تا بر سر خانه های غریب فرو ببارد.

قمقمه ام را پرازآب می کنم و آسمان را تا لبۀ ایوان شعرم پایین می کشم.

هر وقت زمستان می رود با خود عهد می بندم که هیچ گاه از بهار فاصله نگیرم.

پارسال به کفشهایم قول داده بودم که آنها را به تماشای باغ واژها ببرم.

به دستهایم گفته بودم که شهابها را در یک شب رویاگون به ملاقاتشان خواهم آورد.

هر وقت بهار می آید دلم مثل روزهای ابری می گیرد.احساس خوبی ندارم ،فکر میکنم قسمتی از شعرهایم تبخیر شده است.

در مهی سنگین به دنبال انگشتهایم می گردم.

دلم را کنار گلدانی کوچک می گذارم ،چقدر زلال است همسایۀ خوبی برای گلهای شمعدانی بودن.

چقدر خوب است چونان شمعی گمنام به دست زنی حاجتمند در صحن امامزاده ای روشن شدن.

هر وقت بهار می آید، نگاه تو را از رودخانه ها قرض می گیرم و به دور دستها خیره می شوم.

هر وقت بهار می آید،روی یک تپۀ اساطیری می ایستم و درختان گمشده را فریاد می زنم

تو را فریاد می زنم و بعد شبیه مهربانی تو می شوم

هر وقت تو می آیی،اتاق کوچکم ساکت و محجوب رو به روی تو می نشیند و من احساس می کنم ،کلمات می خواهند از خوشحالی بال در بیاورند

هر وقت تو می آیی،مدادم شاعر می شود،دفترم خشکسالی ها را از یاد می برد و در محدودۀ لبخند عزیز تو شکوفه می کند.

هر وقت تو می آیی، بهار در حاشیۀ سرود من می ایستد تا صدای تو را تماشا کند.

آیا تو می آیی؟؟؟

parastoo


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:14 توسط : پرستو

RSS