قسمتی از دست نوشته های پرستو درمیان سکوت شبش
روی بالهای دریا
مثل بهار،ناگهان روی دستهای کودکی که راه خود را گم کرده سبز می شوم
مثل پرستو به آشیانه فطرتم باز می گردم.لبخندهایم را در هوا می پاشم تا بر سر خانه های غریب فرو ببارد.
قمقمه ام را پرازآب می کنم و آسمان را تا لبۀ ایوان شعرم پایین می کشم.
هر وقت زمستان می رود با خود عهد می بندم که هیچ گاه از بهار فاصله نگیرم.
پارسال به کفشهایم قول داده بودم که آنها را به تماشای باغ واژها ببرم.
به دستهایم گفته بودم که شهابها را در یک شب رویاگون به ملاقاتشان خواهم آورد.
هر وقت بهار می آید دلم مثل روزهای ابری می گیرد.احساس خوبی ندارم ،فکر میکنم قسمتی از شعرهایم تبخیر شده است.
در مهی سنگین به دنبال انگشتهایم می گردم.
دلم را کنار گلدانی کوچک می گذارم ،چقدر زلال است همسایۀ خوبی برای گلهای شمعدانی بودن.
چقدر خوب است چونان شمعی گمنام به دست زنی حاجتمند در صحن امامزاده ای روشن شدن.
هر وقت بهار می آید، نگاه تو را از رودخانه ها قرض می گیرم و به دور دستها خیره می شوم.
هر وقت بهار می آید،روی یک تپۀ اساطیری می ایستم و درختان گمشده را فریاد می زنم
تو را فریاد می زنم و بعد شبیه مهربانی تو می شوم
هر وقت تو می آیی،اتاق کوچکم ساکت و محجوب رو به روی تو می نشیند و من احساس می کنم ،کلمات می خواهند از خوشحالی بال در بیاورند
هر وقت تو می آیی،مدادم شاعر می شود،دفترم خشکسالی ها را از یاد می برد و در محدودۀ لبخند عزیز تو شکوفه می کند.
هر وقت تو می آیی، بهار در حاشیۀ سرود من می ایستد تا صدای تو را تماشا کند.
آیا تو می آیی؟؟؟