پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385
عشق
کاش می شد لحظه ها را تازه کرد
قلب را از عشق ها دیوانه کرد
کاش می شد دست در دستان هم
درد و غم را خارج از این خانه کرد
کاش می شد عشق را معنا کنیم
بعد آن را هر زمان نجوا کنیم
کاش می شد در حیاط خانه مان
باغ را پر از گل مینا کنیم
parastoo
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:16 توسط : پرستو
سه شنبه شانزدهم آبان 1385
چشم
عاشق آن لحظه ام ای خوب من
با نگاه عشق بی تابم کنی
در میان بازوان عاشقت
با نوازشهای خود خوابم کنی
باز هم در خلوت آغوش خود
لحظه ای لب بر لب سردم نهی
جان دهی این خاک خشک و تشنه را
از همان یک لحظه سیرابم کنی
با نگاه مست خود مستم کنی
خرمن جان مرا آتش کنی
ناگهان جان مرا در بر کشی
تا به هُرمِ جان خود آبم کنی
دیگر از رفتن نمی گویم سخن
تا که با عشق و جنون یارم کنی
باز هم مست از شراب عاشقی
در برم گیری و بی تابم کنی
parastoo
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:57 توسط : پرستو