تبليغاتX
سکوت شب
سکوت شب
شنبه بیستم اسفند 1384
بی وفایی

روزي كه باعشقت بستي به زنجيرم

بازنده من بودم اين بوده تقديرم

خوش باوري بودم پيش نگاه تو

هر دم زچشمانت خواندم كلامي نو

عشق تو چون برگي در دست طوفان بود

دل كندن و رفتن پيش تو آسان بود

روزي به من گفتي ديگر نمي مانم

گفتم كه ميميرم گفتي كه ميدانم

باور نمي كردم هرگز جدايي را

آن آمدن با عشق اين بي وفايي را

parastoo


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:33 توسط : پرستو
چهارشنبه هفدهم اسفند 1384
قمار


ای سینه! تو در آتش سودای که هستی؟

ای خون من! ای آتش افتاده به جانم


جوشنده و طوفنده دریای که هستی؟


ای پای فرومانده! تو در این ره تاریک


جویای که و بادیه پیمان که هستی؟


ای دل که به کف، ساغر گلگون بگرفتی

پیمانه کش نرگس شهلای که هستی

ای اشک من! ای روشنی دیده تارم

افتاده چنین، سر به زمین سای که هستی؟

ای عقل من! ای گمشده در وادی حیرت
!

بستنده ترا دیده، تو جویای که هستی؟


ای عشق! چراغی تو فرا راه من آور

دیوانه! تو روشنگر شبهای که هستی؟

parastoo


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:53 توسط : پرستو
دوشنبه پانزدهم اسفند 1384
پازل

نه دیگه این واسه ما دل نمیشه
هرچی من بهش نصیحت میکنم
که بابا آدم عاقل آخه عاشق نمیشه
میگه یا اسم آدم دل نمیشه
یا اگه شد دیگه عاقل نمیشه
همه میگن زندگی همش که باطل نمیشه
اما این لعنتی دیگه واسه من دل نمیشه
اون همه محبتت چی شد خدا به من بگو
دل درمونده ی من از تو که غافل نمیشه!
من یه وقتی کوهی بودم زندگی منو شکست

پازل قلب شکستم دیگه کامل نمیشه
آره راست گفتی اینو خوب می دونم
کسی که عاشق میشه هیچ جوری عاقل نمیشه

parastoo


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:13 توسط : پرستو
پنجشنبه یازدهم اسفند 1384
کلیپ

این دوتا کلیپ می زارم برای تنوع تو وبلاگ

امیدوارم خوشتون بیاد

اگر اینطور بود حتما بگید تا بازم از این لینکا بزاریم

 

*(امون بده با صدای مسعود)*

 

 *(از تو می نویسم با صدای فردمنش)*


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:45 توسط : تنهای شب
دوشنبه هشتم اسفند 1384
پروانه امید

 

خدا فرشته هاي اميد را فرستاد

                                   

قلب دختر از عشق بود، پاهايش از استواري و دست هايش از دعا،اما شيطان از عشق و استواري و دعا متنفر بود .

پس کيسه شرارتش را گشود و محکم ترين ريسمانش را به در کشيد.ريسمان  نا اميدي را.     نا اميدي را دور زندگي دختر پيچيد ، دور قلب و استواري و دعا هايش .نا اميدي پيله اي شد و دختر ، کرم کوچک ناتواني .

خدا فرشته هاي اميد را فرستاد ،تا کلاف نا اميدي را باز کنند، اما دختر به فرشته ها کمک نمي کرد.دختر پيله  گره در گره اش را چسبيده بود و مي گفت : نه باز نمي شود.هيچ وقت باز نمي شود.

خدا پروانه اي را فرستاد ،تا پيامي را به دخترک برساند.

پروانه بر شانه هاي رنجور دختر نشست و دختر به ياد آورد که اين پروانه نيز زماني کرم کوچکي بود گرفتار در پيله اي.اما اگر کرمي مي تواند از پيله اش به در آيد ،پس انسان نيز مي تواند.

 

خدا گفت :  نخستين گره را تو باز کن تا فرشته ها گره هاي ديگر.

 

دختر نخستين گره را باز کرد....

و ديري نگذشت که ديگر نه گره اي بود و نه پيله و نه کلافي.

 

هنگامي که دختر از پيله  نا اميدي به در آمد ،شيطان مدت ها بود که گريخته بود.

 

(از طرف یک دوست)

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:29 توسط : تنهای شب
شنبه ششم اسفند 1384
من

من از يك فصل غربت خيز مي آيم

فغان برگهاي زرد

و لمس دستهاي سرد

مرا اينگونه عاشق كرد

من از پايان يك پاييز مي آيم

parastoo


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:0 توسط : پرستو
شنبه ششم اسفند 1384
مرگ خاطره ها

تمام خاطره ها بعد رفتنت مردند

غريب هم مردند

ولي چه كس فهميد كه غسلشان دادم به اشك چشمانم

و دفنشان كردم ميان كاغذها

و بعد نيز آرام

براي اينكه نترسند از فشار لغات

از سياهي شب هجر

نماز وحشت خواندم

روي گور خاطره ها

parastoo


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:58 توسط : پرستو
چهارشنبه سوم اسفند 1384
مرگ

 

بازهم یک خبر ....

دیروز باز هم گلی ازگلهای خداوند از این گلخانه به باغ ملکوت رجعت کرد

دیروز با خبر شدم خالۀ یکی از دوستان

خالۀ که مادر بود ، مادری جوان و 26 ساله جان به جان آفرین تسلیم کرد.

روحش شاد و قرین رحمت

الهی خودت صبر تحمل این واقعه را به آنان اعطا فرما

شاید اگر ما این حوادث را مصیبت می دانیم به خاطر درک محدود ما انسانها باشد

پس بار اللها تو خود تاب و تحمل این مصائب را که همه برخواسته از حکمت توست و آگاهی دهندۀ ما ، به ما اعطا فرما

شاید اگر ما انسانها می دانستیم و با تمام وجود درک می کردیم که مرگ یک جدایی که ممکن است کوتاه یا بلند باشد و سر انجام روزی به پایان می رسد تحمل آن برایمان آسانتر بود. 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:55 توسط : تنهای شب
دوشنبه یکم اسفند 1384
اهمیتی ندارد

اهمیتی ندارد به ما چه می گویند ، مهم نیست چه می کنند ، مهم نیست چه به ما می آموزند ،

حقیقت آن چیزی است که به آن ایمان داریم .

مهم نیست چه نامی بر ما می نهند و یا چگونه بر ما می تازند، مهم نیست ما را به کجا می کشا نند   

ما راه بازگشت را خواهیم یافت.

نمی توانم ایمانم را انکار کنم ، نمی توانم تظاهر کنم به آنچه که نیستم ،

می دانم که تا ابد عاشق خواهم ماند.

این را می دانم  این را می دانم ،هرچه که می خواهد هر چه که می خواهد، پیش آید پیش آید

 

اگر اشکها خنده بود ، اگر شب روز بود ، اگر دعاهایمان مستجاب می شد ، آنگاه ندای پروردگار را به جان می شنیدیم که می گفت :

اهمیتی ندارد به تو چه می گویند،مهم نیست چه می کنند ، اهمیتی ندارد به تو چه می آموزند

تنها آنچه بدان ایمان داری حقیقت دارد

 و من حامی تو در برابر طوفانها خواهم بود و مهم نیست که این کار چقدر بی حاصل باشد ،  مهم این است که رویایی متولد می شود .

اهمیتی ندارد آنها که را دنبال می کنند ، یا به کجا ره می سپارند ، مهم نیست چگونه دربارۀ ما قضاوت می کنند ،

چرا که من تمامی آنچه که نیاز داریم خواهم شد.

مهم نیست اگر خورشید دیگر ندرخشد یا آسمانها سراسر آبی نباشد ، مهم نیست پایان راه چگونه خواهد بود

چرا که ما در ابتدای راه هستیم.

نمی توانم ایمانم را انکار کنم و آنچه شوم که نسیتم ، می دانم این عشق ابدیست

و این تنها چیزی است که واقعاً برایم اهمیت دارد

 

و این تنها چیزی است که واقعاً برایم اهمیت دارد

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:21 توسط : تنهای شب

RSS