تبليغاتX
سکوت شب
سکوت شب
شنبه بیست و نهم بهمن 1384
آواره

تطهیر می شوم در باران نگاهت

و دل می سپارم به

آبی ترین ترانه

وقتی لبانت

شیرین ترین تبسم را

به داغترین حس بی واژه

می بازند

parastoo


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:5 توسط : پرستو
یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384
تقدیم به دوست

به

 

به نام خدا بهترین باغبان و گلچین

 

خداوند گلخانه ای بنا کرده به نام دنیا که هر روز هزاران گل را در آن می کارد و پرورش می دهد تا وقتی که به حد کمال برسند و لیاقت منتقل شدن به باغ با عظمت خداوند را پیدا کنند ، و چه گلهای که در این گلخانه پرورش نیافتند،گلهای که هنوز عطرشان جان بخش و پرورانده گلهای دیگر است.گلهای که اگر چه بودنشان در این گلخانه کوتاه بود ولی بسیار تاثیر گذاربود. گلهای که زودتر به حد کمال می رسند و لیاقت حضور در باغ الهی را پیدا می کنند، گلهای که با مدد از گلهای خاص خداوند زودتر رشد می کنند و دیگر فضای تنگ گلخانه برای آنها کوچک است. و خداوند نیز این گلها را زودتر به باغ خود منتقل می کند ، همانطور که ما انسانها بعضی چیزها را برای روزهای خاصی خرج می کنیم ، این باغبان با عظمت نیز بعضی گلها را در روزهای خاص گلچین کرده وبه باغ منتقل می کند  و خوشا به حال آن گلها.

اما هستند گلهای که که هرگز لیاقت حضور در این باغ با عظمت را پیدا نمی کنند و به علفهای هرزی تبدیل می شوند و در نهایت بدست این باغبان درآتشی که خود فروزندۀ آن هستند می سوزند.

پس بارخدایا کمک کن ماهم  لیاقت حضور در باغ با عظمت تورا داشته باشیم .

(این مطلب برای دوستی نوشتم که در روز عاشورا در لحظۀ اذان

 ظهرجان به جان آفرین تسلیم کرد، روحش شاد)

TanhayShab


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:15 توسط : تنهای شب
شنبه بیست و دوم بهمن 1384
نگاه عشق

عاشق آن لحظه ام ای خوب من
با نگاه عشق بی تابم کنی
در میان بازوان عاشقت
با نوازشهای خود خوابم کنی
باز هم در خلوت آغوش خود
لحظه ای لب بر لب سردم نهی
جان دهی این خاک خشک و تشنه را
از همان یک لحظه سیرابم کنی
با نگاه مست خود مستم کنی
خرمن جان مرا آتش کنی
ناگهان جان مرا در بر کشی
تا به هُرمِ جان خود آبم کنی
دیگر از رفتن نمی گویم سخن
تا که با عشق و جنون یارم کنی
باز هم مست از شراب عاشقی
در برم گیری و بی تابم کنی

parastoo


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:52 توسط : پرستو
شنبه پانزدهم بهمن 1384
ماه محرم

 

فرا رسیدن ماه محرم بر شما عاشقان تسلیت باد


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:52 توسط : تنهای شب
چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384
خسته ام

گریه کن گریه نه بر من خنده

یاد من باش و دل غمگینم

پاکیم دیدی و رنجم دادی

من به چشم خود این می بینم

خوب دیروزی من در بگشا

تا بگویم ز تو هم دل کندم

خسته از این همه دلتنگیها

بر تو و عشق و وفا می خندم

parastoo


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:42 توسط : پرستو
دوشنبه دهم بهمن 1384
سوختن

شباویز از سر غم گریه می کرد

سحر از داغ شبنم گریه می کرد

پرستو پر کشید از آشیانه

ز کوچش آه  گل هم گریه می کرد

parastoo


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:3 توسط : پرستو
یکشنبه نهم بهمن 1384
حال من

حال من

از حال من پرسيده ای؟ تب دار هستم

افتاده در بستر کمی بيمار هستم
در ديده اشک و در دلم دريای خون است
اين روز ها در قيد غم بسيار هستم
گفتم رفيقی را "ملالی بود و بگذشت"
گفتا چرا دايم در اين انکار هستم

هر روز می گويم کمی خوب است حالم

يک ماه و اندی گشته در تکرار هستم

درد مرا درمان نمی خواهد بجوييد

با او کنون مستم از او سرشار هستم

من دختر عشقم و دردم جاودان باد

از شور عشقش شب به شب بيدار هستم

نام مرا از خاطرش در هر غزل برد

بيمی نباشد من نگار هر بار هستم

parastoo


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:4 توسط : پرستو
یکشنبه نهم بهمن 1384
خاکستر

 

 

تا به کی باید بسوزم  ای خدا خاکسترم کن 

 

TanhayShab

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:31 توسط : تنهای شب
پنجشنبه ششم بهمن 1384
ناله

سوزیست در این سینه کزان زار بنالم

از درد که در دل شده بسیار بنالم

تنگ آمده جان در قفس قالب و خواهم

زین غصه چنان مرغ گرفتار بنالم

صد خار چو بر پا رود آسان بدر آید

بر دل چو رود خار از آن خوار بنالم

دیوانه بود غافل از احوال زمانه

بر رنج و غم مردم هشیار بنالم

باکم نبود بخت اگر روی بتابد

از طعنه یار و غم اغیار بنالم

سرگشته در این وادی غم یکه و تنها

بی همدم و همصحبت و بی یار بنالم

پیدا نشود مرهمی از بهر دل ریش

بر زخم دل از دیدهء بیمار بنالم

حیف از کف پرستو شده ایام جوانی

بر آنچه ز کف رفته به بیگار بنالم

PARASTOO


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 18:18 توسط : پرستو
پنجشنبه ششم بهمن 1384
گم کرده

مرا دردی است ای یاران که درمانش نمی جویم

غم هجران یاری است و پایانش نمی جویم

به کوی و به هر برزن پی دلدار میگردم

نه در منزل نه در کوی و خیابانش نمی جویم

نه در خواب و خیال خود نه اندر جمع مهرویان

نشان از قد چون سرو خرامانش نمی جویم

شبانگه دیده می دوزم میان اختران اما

نشان از چهره چون ماه تابانش نمی جویم

parastoo


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:2 توسط : پرستو
پنجشنبه ششم بهمن 1384
نادانی

نـادانـي فـرعـون
ابليس وقتي نزد فرعون آمد
وي خوشه اي انگور در دست داشت و تناول مي كرد
.
ابليس گفت
:
هيچكس تواند كه اين خوشه انگور تازه را خوشه مرواريد خوشاب ساختن ؟

فرعون گفت : نه
ابليس به لطايف سحر ، آن خوشه انگور را خوشه مرواريد خوشاب ساخت .
فرعون بسيار تعجب كرد و گفت : اينت استاد مردي كه تويي
!
ابليس سيليي بر گردن او زد و گفت
:
مرا با اين استادي به بندگي حتي قبول نكردند ،

تو با اين حماقت ، دعوي خدايي چگونه مي كني ؟؟!!


 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:58 توسط : پرستو
پنجشنبه ششم بهمن 1384
تو 3

parastoo


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 9:53 توسط : پرستو
چهارشنبه پنجم بهمن 1384
عاشم باش

 

 

به خاطر می آورم نوای آن پیانورا، چه نوای دلپزیر و غریبی بود ، چه احساس یگانه و چه آشفتگی عاطفی ، بیاد می آورم پیشترها همواره می گفتی ....... را دوست داری

                                    پس اکنون نیز دوباره عاشقم باش 

 روزهای بارانی هیچگاه به هوسهای شور انگیز ما بدرود نمی گویند ، آنگاه که با هم هستیم می بینم که روزهای بارانی در چشمانت جان می گیرد

                                پس به من بگو کدامین راه را دنبال کنم.

چهرۀ تورا در تلألو نور آفتاب تصور می کنم و منظره آسمان آبی را که همواره حواسم را آشفته می سازد، به خاطر می آورم آن روزها همواره می گفتی که ...... را دوست داری 

                                   پس اکنون نیز دوباره عاشقم باش 

آنگاه که با هم هستیم روزهای بارانی هیچگاه به هوسهای شور انگیز ما بدرود نمی گویند، می بینم که روزهای بارانی در چشمانت جان می گیرد

                  پس به من بگو آری بگو به من بگو که کدامین راه را دنبال کنم .


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:22 توسط : تنهای شب
دوشنبه سوم بهمن 1384
ای خدا

ای خدا


از غم عشق نگارم بی قرارم ای خدا


چون نظر بر من ندارد دل فکارم ای خدا


عاشقان هر یک به کنجی رفته در راز و نیاز


زین میان من چون غریبان بی نگارم ای خدا


زد شررها بر وجودم برق آن چشمان مست


سوخت زان آتش همه دار و ندارم ای خدا


در گلستان وفا همچون گلی پژمرده ام


لاله سان از هجر رویش داغدارم ای خدا


برده پیغام مرا باد صبا در کوی دوست


گشته آگه از دل دیوانه یارم ای خدا


بار غم بشکسته پشتم بار الاها رحمتی


تا که آرامش بیابد حال زارم ای خدا

parastoo


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:17 توسط : پرستو
دوشنبه سوم بهمن 1384
سلام مهر بون

سلام مهربون ... ... چي مي بيني ؟؟
شايد ستاره هايي که چشمک زنان به تو نگاه مي کنند شايد ماه ،ماهي که با تمام وجود مهتاب وجودش را نثارت مي کند و شايد هيچ...

راستي که چه عالمي داره تنهايي
...
اصلا ببينم شما تا حالا تلاشي کردين واسه ستاره دار شدن يا نه فقط يه گوشه نشستين و هي زل

زدين به آسمون و از خدا خواستين که يه روزي ستاره بخت شما خودش با پاي خودش بياد و در خونتون رو بزنه؟؟؟

آخه اينجور که نمي شه درسته همه ما آدما بالاخره يه روز يه مونس پيدا مي کنيم ولي بايد بدونيم که اگه يه روز ستاره دار شديم با تمام وجود براي نگه داشتنش تلاش کنيم
.
راستي چرا بعضي از آدما اينقدر زود ستاره هاشون رو فراموش مي کنن مگه يه روز اونا روواقعا دوست نداشتن پس چي شده ؟؟

چرا ابرهاي تيره نمي ذارن ما ستارمون رو واسه هميشه داشته باشيم .چرا اين دود و دم و غبار زندگي رو قلبهاي ما نشسته ؟؟؟

چند ماهي از عيد مي گذره نکنه يادمون رفته باشه که دلمون رو خونه تکوني کرده باشيم
نميدونم شايداونقدر تو فکر تميز کردن اشيا بي مصرف بوديم که ديگه از خودمون و دلامون غافل شديم
.
ببين اگه واقعا دوستش داري براي نگه داشتنش تلاش کن و دوباره دل اوون رو به عشقت زنده کن
....
«
شايد اينبار نوبت تو باشه تا ثابت کني هنوز هم دوستش داري»

parastoo


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 17:58 توسط : پرستو
دوشنبه سوم بهمن 1384
محبت

يكديگر را دوست بداريد اما محبت را به چيزي مقيد

 نسازيد بلكه محبت بايد درياي خروشاني ميان

ساحل جانهايتان باشد.

 

 

 

شما نمي توانيد كسي

 رو مجبر كنيد دوستتان

 بدارد.اما مي توانيد به

 كسي تبديل شويد كه

دوستش مي دارند.

parastoo

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:27 توسط : پرستو
دوشنبه سوم بهمن 1384
دو خط موازی

ما به هم نمي رسيم آخر بازي همينه آخر عشق دوتا خط موازي همينه

دو خط موازي زائيده شدند . پسرکي در کلاس درس آنها را روي کاغذ کشيد.

آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد .

و در همان يک نگاه قلبشان تپيد .
و مهر يکديگر را در سينه جاي دادند

خط اولي گفت :

ما ميتوانيم زندگي خوبي داشته باشيم .
و خط دومي از هيجان لرزيد
.
خط اولي گفت و خانه اي داشته باشيم در يک صفحه دنج کاغذ
.
من روزها کار ميکنم.ميتوانم بروم خط کنار يک جاده دور افتاده و متروک شوم ، يا خط کنار يک نردبام
.

خط دومي گفت : من هم ميتوانم خط کنار يک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، يا خط کنار يک نيمکت خالي در يک پارک کوچک و خلوت
.

خط اولي گفت : چه شغل شاعرانه اي و حتما زندگي خوشي خواهيم داشت
.
در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند
.
و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند
.

دو خط موازي لرزيدند . به هم ديگر نگاه کردند . و خط دومي پقي زد زير گريه . خط اولي گفت نه اين امکان ندارد حتما يک راهي پيدا ميشود . خط دومي گفت شنيدي که چه گفتند . هيچ راهي وجود ندارد ما هيچ وقت به هم نمي رسيم و دوباره زد زير گريه
.
خط اولي گفت : نبايد نااميد شد . ما از صفحه خارج ميشويم و دنيا را زير پا ميگذاريم . بالاخره کسي پيدا ميشود که مشکل ما را حل کند
.
خط دومي آرام گرفت و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بيرون خزيدند از زير کلاس درس گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد
.

آنها از دشتها گذشتند
...
از صحراهاي سوزان
...
از کوهاي بلند
...
از دره هاي عميق
...
از درياها
...
از شهرهاي شلوغ
...
سالها گذشت وآنها دانشمندان زيادي را ملاقات کردند
.

رياضي دان به آنها گفت : اين محال است .هيچ فرمول رياضي شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چيز را خراب ميکنيد
.

فيزيکدان گفت : بگذاريد از همين الان نااميدتان کنم .اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت ، ديگر دانشي بنام فيزيک وجود نداشت
.

پزشک گفت : از من کاري ساخته نيست ، دردتان بي درمان است
.

شيمي دان گفت : شما دو عنصر غير قابل ترکيب هستيد . اگر قرار باشد با يکديگر ترکيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد
.

ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد رسيدن شما به هم مساويست با نابودي جهان . دنيا کن فيکون مي شود سيارات از مدار خارج ميشوند کرات با هم تصادم مي کنند نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يک قانون بزرگ را نقض کرده ايد
.

فيلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقيضين محال است
.
و بالاخره به کودکي رسيدند کودک فقط سه جمله گفت
:

شما به هم مي رسيد
.
نه در دنياي واقعيات
.
آن را در دنياي ديگري جستجو کنيد
.

دو خط موازي او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهايشان ادامه دادند
.
اما حالا يک چيز داشت در وجودشان شکل مي گرفت
.
«
آنها کم کم ميل رسيدن به هم را از دست مي دادند
»
خط اولي گفت : اين بي معنيست
.
خط دومي گفت : چي بي معنيست ؟

خط اولي گفت : اين که به هم برسيم .
خط دومي گفت : من هم همينطور فکر ميکنم و آنها به راهشان ادامه دادند
.

يک روز به يک دشت رسيدند . يک نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و بر بومش نقاشي ميکرد
.
خط اولي گفت : بيا وارد آن بوم نقاشي شويم و از اين آوارگي نجات پيدا کنيم
.
خط دومي گفت : شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه کاغذ بيرون مي آمديم
.
خط اولي گفت : در آن بوم نقاشي حتما آرامش خواهيم يافت
.
و آن دو وارد دشت شدند و روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش
.

نقاش فکري کرد و قلمش را حرکت داد
و آنها دو ريل قطار شدند که از دشتي مي گذشت و آنجا که خورشيد سرخ آرام آرام پايين مي رفت سر دو خط موازي عاشقانه به هم مي رسيد

parastoo


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:7 توسط : پرستو
شنبه یکم بهمن 1384
دل

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته

بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .


به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من

باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .


آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم

گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم .

اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .


--------------------------------------------------------------------------------

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من

خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه

نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش

متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که

بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم .

اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .


--------------------------------------------------------------------------------

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد
" .


من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون

براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با

هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم

، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم

که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به

من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم .

 اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .


--------------------------------------------------------------------------------

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ

التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته

بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي

نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون

لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت

و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم .

اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .


--------------------------------------------------------------------------------

نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ،

من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من

ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو

ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم .

اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .


--------------------------------------------------------------------------------

سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش

ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره

دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
"
تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين

موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که

 نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ...

نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

اي کاش اين کار رو کرده بودم ................

. با خودم فکر مي کردم و گريه !


اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو

پشت القاب و اسامي مخفي نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتي تر و

عاشق تر باشه

parastoo


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:29 توسط : پرستو

RSS