تطهیر می شوم در باران نگاهت
و دل می سپارم به
آبی ترین ترانه
وقتی لبانت
شیرین ترین تبسم را
به داغترین حس بی واژه
می بازند
parastoo
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:5 توسط : پرستو
تطهیر می شوم در باران نگاهت
و دل می سپارم به
آبی ترین ترانه
وقتی لبانت
شیرین ترین تبسم را
به داغترین حس بی واژه
می بازند
parastoo
به
به نام خدا بهترین باغبان و گلچین
خداوند گلخانه ای بنا کرده به نام دنیا که هر روز هزاران گل را در آن می کارد و پرورش می دهد تا وقتی که به حد کمال برسند و لیاقت منتقل شدن به باغ با عظمت خداوند را پیدا کنند ، و چه گلهای که در این گلخانه پرورش نیافتند،گلهای که هنوز عطرشان جان بخش و پرورانده گلهای دیگر است.گلهای که اگر چه بودنشان در این گلخانه کوتاه بود ولی بسیار تاثیر گذاربود. گلهای که زودتر به حد کمال می رسند و لیاقت حضور در باغ الهی را پیدا می کنند، گلهای که با مدد از گلهای خاص خداوند زودتر رشد می کنند و دیگر فضای تنگ گلخانه برای آنها کوچک است. و خداوند نیز این گلها را زودتر به باغ خود منتقل می کند ، همانطور که ما انسانها بعضی چیزها را برای روزهای خاصی خرج می کنیم ، این باغبان با عظمت نیز بعضی گلها را در روزهای خاص گلچین کرده وبه باغ منتقل می کند و خوشا به حال آن گلها.
اما هستند گلهای که که هرگز لیاقت حضور در این باغ با عظمت را پیدا نمی کنند و به علفهای هرزی تبدیل می شوند و در نهایت بدست این باغبان درآتشی که خود فروزندۀ آن هستند می سوزند.
پس بارخدایا کمک کن ماهم لیاقت حضور در باغ با عظمت تورا داشته باشیم .
(این مطلب برای دوستی نوشتم که در روز عاشورا در لحظۀ اذان
ظهرجان به جان آفرین تسلیم کرد، روحش شاد)
TanhayShab



parastoo
فرا رسیدن ماه محرم بر شما عاشقان تسلیت باد
گریه کن گریه نه بر من خنده
یاد من باش و دل غمگینم
پاکیم دیدی و رنجم دادی
من به چشم خود این می بینم
خوب دیروزی من در بگشا
تا بگویم ز تو هم دل کندم
خسته از این همه دلتنگیها
بر تو و عشق و وفا می خندم
parastoo
شباویز از سر غم گریه می کرد
سحر از داغ شبنم گریه می کرد
پرستو پر کشید از آشیانه
ز کوچش آه گل هم گریه می کرد
parastoo
حال من
parastoo
تا به کی باید بسوزم ای خدا خاکسترم کن

سوزیست در این سینه کزان زار بنالم
از درد که در دل شده بسیار بنالم
تنگ آمده جان در قفس قالب و خواهم
زین غصه چنان مرغ گرفتار بنالم
صد خار چو بر پا رود آسان بدر آید
بر دل چو رود خار از آن خوار بنالم
دیوانه بود غافل از احوال زمانه
بر رنج و غم مردم هشیار بنالم
باکم نبود بخت اگر روی بتابد
از طعنه یار و غم اغیار بنالم
سرگشته در این وادی غم یکه و تنها
بی همدم و همصحبت و بی یار بنالم
پیدا نشود مرهمی از بهر دل ریش
بر زخم دل از دیدهء بیمار بنالم
حیف از کف پرستو شده ایام جوانی
بر آنچه ز کف رفته به بیگار بنالم
PARASTOO
مرا دردی است ای یاران که درمانش نمی جویم
غم هجران یاری است و پایانش نمی جویم
به کوی و به هر برزن پی دلدار میگردم
نه در منزل نه در کوی و خیابانش نمی جویم
نه در خواب و خیال خود نه اندر جمع مهرویان
نشان از قد چون سرو خرامانش نمی جویم
شبانگه دیده می دوزم میان اختران اما
نشان از چهره چون ماه تابانش نمی جویم
parastoo
به خاطر می آورم نوای آن پیانورا، چه نوای دلپزیر و غریبی بود ، چه احساس یگانه و چه آشفتگی عاطفی ، بیاد می آورم پیشترها همواره می گفتی ....... را دوست داری
پس اکنون نیز دوباره عاشقم باش
روزهای بارانی هیچگاه به هوسهای شور انگیز ما بدرود نمی گویند ، آنگاه که با هم هستیم می بینم که روزهای بارانی در چشمانت جان می گیرد
پس به من بگو کدامین راه را دنبال کنم.
چهرۀ تورا در تلألو نور آفتاب تصور می کنم و منظره آسمان آبی را که همواره حواسم را آشفته می سازد، به خاطر می آورم آن روزها همواره می گفتی که ...... را دوست داری
پس اکنون نیز دوباره عاشقم باش
آنگاه که با هم هستیم روزهای بارانی هیچگاه به هوسهای شور انگیز ما بدرود نمی گویند، می بینم که روزهای بارانی در چشمانت جان می گیرد
پس به من بگو آری بگو به من بگو که کدامین راه را دنبال کنم .

ای خدا
parastoo
سلام مهربون ... ... چي مي بيني ؟؟
parastoo
يكديگر را دوست بداريد اما محبت را به چيزي مقيد
نسازيد بلكه محبت بايد درياي خروشاني ميان
ساحل جانهايتان باشد
.

شما نمي توانيد كسي
رو مجبر كنيد دوستتان
بدارد.اما مي توانيد به
كسي تبديل شويد كه
دوستش مي دارند.
parastoo
ما به هم نمي رسيم آخر بازي همينه آخر عشق دوتا خط موازي همينه
parastoo

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته
بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد
.باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد
.گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد
.اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . 
--------------------------------------------------------------------------------
تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من
خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه
نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش
متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که
بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم .
اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . 
--------------------------------------------------------------------------------
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با
هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم
، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم
که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به
من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد
. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . 
--------------------------------------------------------------------------------
يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ
التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته
بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي
نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون
لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت
و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم .
اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . 
--------------------------------------------------------------------------------
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ،
من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من
ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو
ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم .
اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . 
--------------------------------------------------------------------------------
سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش
ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره
دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين
موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که
نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ...
نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.
اي کاش اين کار رو کرده بودم ................
. با خودم فکر مي کردم و گريه !
پشت القاب و اسامي مخفي نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتي تر و
عاشق تر باشه