خداوندا
آرامشی عطا فرما
که بپزیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:42 توسط : تنهای شب
خداوندا
آرامشی عطا فرما
که بپزیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم

When you look with loving eyes
نگاه من نگاه لحظه لحظه ی زندگی است بر چشمان غبار آلوده و
غم گرفته پرستو

نگاه من نگاه سکوت یک قلم است
سکوتی که در آن هزاران حرف حک شده است
و می دانم که تو حرف حرف این سکوت را خوانده ای
و به خاطرش گریسته ای
آری می دانم همان چشمه ای که نوک قلمت از آنجا سر چشمه
میگیرد لبریز از اشک توست
لبریز از اندوه و درد توست
تویی که بر صفحه صفحه قلبم و قطره قطره خونم نقش داری
parastoo
پرستو


ياد آن روز که بر صفحه شطرنج دلت
عشق ما عشق حقيقی است
بی تو
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد
تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند
سایه در سایه ی آن ثانیه ها خواهم مرد
رنگ رویا به تن پنجره ها پاشیدی
در نهان شبح پنجره ها خواهم مرد
شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند
موج در موج دراین خاطر ها خواهم مرد
برگها کشته ی دستان خزانی بی رحم
چو مترسک به سر مزرعه ها خواهم مرد
گم شدم در قدم دوری چشمان بهار
بی تو یک شب به تن فاصله ها خواهم مرد
اي عشق، شكسته
ايم، مشكن ما را
اينگونه به خاك ره ميفكن ما را
ما در تو به چشم دوستي مي بينيم
اي دوست مبين به چشم دشمن ما را
نگاهم مي كني! نامهربان اما چرا ديگر ؟
از اينجا مي روم , گويا نمي خواهي مرا ديگر
نگاهت رو به سردي رفت , من هم مي روم گرچه
برايم سخت باشد باور اين ماجرا ديگر
قصه دلتنگي من , نازنين بگذار و بگذر
بگذر از من رو به سوي گرمي آغوش ديگر
عابري تو , عابري تو , اندرين پاييز , برگم
بر تنم گامي فرو نه , تردم و نزديك مرگم
بر تن نمناك كوچه , خش خش پايت شنيدم
خسته و رنجور خود را زير پاهايت كشيدم
اين دل پائيزي ام را زير پاهايت نديدي
آه از عشقت كشيدم , جز جفا از تو نديدم
نازنينم بگذر از من , كز من و از ما گذشته
دست بي رحم زمانه , اينچنين بر ما نوشته
قصه دلتنگي من نازنين بگذار و بگذر
بگذر از من رو به سوي گرمي آغوش ديگر
کاش آدم ها می دانستند:
زیبای سکوت در برابر معشوق
ارزش تنهای با معشوق
تلخی غم دوری معشوق

سیاه را دوست دارم چون به رنگ غم است.
غم را دوست دارم چون در قلب من است.
قلبم را دوست دارم چون تو در آنی
و تو را دوست دارم چون ........

را می دانستند و آن را اینگونه راحت خرج نمی کردن.
پرستو:
بازهم سکوت شب .....
بازهم ابهام ....
بازهم حرفهای ناگفته ......
و سکوت شب پردهای از ابهام را بر روی چشمانم
می اندازد ....
و چشمانم همچنان در تاریکی می ماند ....
و من همچنان سکوت می کنم تا کسی نبیند
که لبهای من با عشق به یکدیگر دوخته شده اند....
و این چشمان است که گذشته را از یاد می برد ....
و این عشق است که ....
فردای مرا می سازد.

پرستو:
صدای سنگین سکوت در ذهن خسته ام می شکند
از خویش دور افتاده ام
لیک چراغی در دور دست سوسو می زند
کسی فریاد می زند با صدای بی صدا
آری این صدای سکوت شب است که
می شنوی.


پرستو:
من به این مهر سکوت شب
من به این تاریکی
من به ما من به فرسودگی ذهن خودم، معترضم
که چرا.... شوق آغاز مرا ومنی چون من را ز خودم دزدیدند! ...
به کجا برگردم؟ حق برگشتن را ز تنم دزدیدند......
سفر آینه هم رنگی نیست خواب رنگین مرا دزدیدند.
ممنون


به نام آنکه عشق را آفرید
و سرانجام به نام آنکه معشوق را آفرید
سلام
![]()